"شعله های بز رگ ناشی از جرقه های کوچک است"
دانته
ازدوست عزیزم جوادنعمتی تشکر می کنم به خاطراین که توواین مدت شاعرانگی های منوتاب اورد...وتووساختن این وبلاگ کمکم
کرد...
این روزا خیلی دلم می گیره دوس دارم برم "مازندران"امابگذریم که به دلیل مشغله ی امتحاناتم وفعلا ازهمه مهم تر نداشتن یه
همسفر نمی تونم...
بالاخره...
ازهرچه بگذریم غزل وشعر خوش تراست...
توواولین پست یه غزل تقدیمتون می کنم:
به چه شناگریست غزل دیده ماهی دست های تودرموها
گفتی که رودخانه حسددارد نسبت به بی قراری گیسوها
رفتی به بیشه زارو حس کردی کم کم به سمت وسوی تو می آیند
خوشبخت شیر توست ولی نه نه...خوشبخت تر زشیرتوآهوها
آرش نشسته بین دو ابرویت انگار بی قرارو پریشان است
و اعتراف کرده کم آورده تیرش میان تیزی ابروها
انگار درتلاطم موهایم ماهی دست های تو را دیدند
کشتیم غرق می شودوحالا افتاده تاب دردل جاشوها
جادوگریت برهمه ثابت شد بایدبه فکرحال خودت باشی
معشوقه ی تومی رودازدستت حالا که بی اثرشده جادوها...
بااحترام وافتخار...
زهراغفاری
سبزباشید...
با سلام بلا خره به اصرار دوستان من هم مجازی شدم